۰۸ آبان ۱۳۸۶ ناگهان چقدر زود دیر میشود
بهانه ای برای رفتن قیصر امین پور

 

 

قطار می رود        تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار  تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

(روحش جاودانه باد) 

" />
احسان بیگ زاده [ ۲۰ آبان ۱۳۸۶ ]

چقدر سخته گفتن "خدایش بیامرزاد" برای کسی که باهاش زندگی کرده باشی... بهت مهربانی کرده باشه... شاگردش بوده باشی... لعنت به روزگار... به این دریغ و حسرت همیشگی... که ناگهان زود دیر می شود... یه عقده توی دلم، توی گلوم ، گیر کرده که ای کاش یکبار دیگه میشد ببیمنش و نشد... دیر شد... پنجشنبه رفتم سر مزارش توی گتوند... اما دلم خالی نشد...


ghader [ ۱۶ آبان ۱۳۸۶ ]

rohash shad


یکی که اول اسمش صادقه [ ۱۲ آبان ۱۳۸۶ ]

سلام خدا بیامرزدش


دیجیتال تروریست [ ۱۲ آبان ۱۳۸۶ ]

من حالم خوب نیست. دیگه قرصام رو نمیخورم تا بمیرم ! راستی اگه منم بمیرم روحم شاد میشه ؟ فکر نکنم ! دنیا اینقدر درهم برهم باشه. مشتی


حسین شیرالی [ ۰۹ آبان ۱۳۸۶ ]

زیبا بود عکس!......خدا رحمتش کند قیصر امین پور را.....